شعر گرگ
چشمه ها یخ بسته، جنگل خسته و خاموش و عریان بود
برف می بارید و مانند بلوری بر زمین می ریخت
ابر بود و باد بود و برف سنگین زمستان بود
دشت در خواب سپید خویش حیران بود
پیکر یخ بسته ی مرغان، ز لای شاخه های خشک نمایان بود
هیچ جا جنبنده ای از جا نمی جنبید
دشنه ی خورشید هم یخ را نمی برید
از پشت حجاب ابر، دشت و کوه و آسمان، نفرینی خشم خدا بود، چشم تا می دید
برف بود و باد و بوران بود...
گرگ این آزاده ی نستوه
با دهانی خشک و از خشکی شررآلود، سر برآورد از شکاف کوه
توله هایش گرسنه ماندند با مادر
جای پای گرگ بر قلب سپید برف بر جا ماند و خود گم گشت
مرگ بود و آخرین گلگشت
توله ها در لانه با مادر
گرسنه، خسته، بی یاور
گرگ سر بالا گرفت و زیر لب غرید
هرکجا
هرطور
زودتر باید قوتی فراهم کرد
نه، هرگز نباید زیر بار هیچ آواری کمر خم کرد
نیمروزی جنگل و دشت و دمن را گشت
هیچ جا جنبنده ای از جا نمی جنبید
عاقبت کج کرد راه خویش
گرسنه، سرگشته و خسته به سوی شهر راه افتاد
دودی از مطبخ به سوی آسمان می رفت
شیشه ها مات و بخار آلود
با این حال نوری از چراغی کور نمایان بود
بویی هم مشام گرگ را لختی نوازش داد
اما هر طرف دیوار بود و آهن و درهای بسته
گرگ آمد پیش تر با پای خسته
پنجه ای بر در کشید و امتحانی
راه ها را بسته دید و سر به زیر لب غرید
توله ها در لانه تنهایند
بی غذا تا شام می میرند، باید فکر چیزی می کرد...
برف می بارید
رعد می غرید
باز راه افتاد
جای دیگر
جای دیگر
همه جا دیوار بود و در
نگاهی از سر نفرت فکند و باز راه افتاد
توله ها در لانه می میرند...
آن سوتر
نگاهی کرد و آهی کرد
دودی از مطبخ به سوی آسمان می رفت
شاید مادری، نوباوه ی خود را غذا میداد
چشم بر در دوخت
برف می بارید، رعد می غرید
گرگ می لرزید از سرما
گوشها را راست کرد و زیر لب نالید
هر کجا
هر طور
باید زودتر قوتی فراهم کرد
توله ها در لانه می میرند
تیغه ی خورشید، از سرما شکست و زیر برف مغربی یخ بست
گرگ بر می گشت
خسته
گرسنه
از شهر سوی دشت
باز تا اعماق جنگل پیش رفت و خسته تر برگشت
ماه پنهان بود
شب چو طاووسی خرامان بود
برف می بارید و بر هر گوشه گرد نقره می پاشید
گرگ دیگر بار، تا ستیغ کوه بالا رفت
هستی، زیر چنگال سپید برف جان می کند
خستگی با ناتوانی دست یاری داد
شاید قهرمان را آورد در بند
در کنار لانه بویی آشنا پیچید
ماده گرگ گرسنه، بیرون جهید از لانه خشم آلود
توله ها دنبال مادر، ناله ای غمبار سر دادند
قهرمان آمد ولیکن دست خالی بود
ماده گرگ از چشم هایش هر چه باید، خواند
قهرمان با خویش اندیشید
مرگ هم، باید که زیبا باشد و رنگین
مرگ خونین بهترین مرگ است
در هر عمر یک هنگام زیبا پیش می آید
برای قهرمان مردن
لحظه ای استاد
هیچ جا جنبنده ای از جا نمی جنبید
برف می بارید
رعد می غرید
گرگ اما نمی لرزید
توله ها را با زبان لیسید
چشم در چشمان گرگ ماده بست و هر چه باید گفت
سرنوشت این است
باید جان شیرینی فدا گردد
تا از آن فواره جان های شیرین به پا گردد
هر دو گرگ این بار، رودرروی استادند
توله ها سر در کنار هم به درس زندگانی گوش می دادند
دست سنگین شجاعت
روی بازوی فداکاری، به نرمی خال می کوبید، درس زندگانی را
گرگ بودن، گوهری گرگانه می خواهد
بار مردی، شانه می خواهد
هر دو گرگ از روزگاری دور با هم یار
استادند رودرروی هم این بار
هر که غالب شد
غذای تازه ای از پیکر مغلوب خواهد خورد
توله ها هم سیر می گردند
زندگی اینست
گرگ اینست
گوهر گرگانه رنگین است و خونین است
اما گوهری والاست
جنگ خونین ساعتی پایید
قهرمان در خون خود غلطید
خطی از خون برف ها را رنگ می زد
رعد می غرید
برف می بارید
ماده گرگ خسته ی پیروز
از لخت جگر، قوتی به کام توله ها می ریخت...
(احمد عزیزی)
.jpg)