ترجمه : احسان سنایی
اکتبر سال 2009، هواپیمای حامل گوردون هیبر(Gordon Haber) حین تعقیب گلهای از گرگهایی که ۴۰ سال، خوب میشناختشان، در امتداد دورافتادهای از رود Toklat آلاسکا دچار سانحه شد و فریادهای یکی از صریحترین و جنجالیترین حامیان حراست از حقوق گرگها را به خاموشی کشاند. هیبر، زیستشناس مستقلی بود که عمری را وقف بررسی رفتار و نحوهی حیات گرگها نمود و اشتیاقی آشکار به حیوانات داشت.
گوردون هیبر/ نشریه یBackpacker
«من هنوز از آنچه که در آنجا دیدم، حیرتزدهام». او این جملات را در وبسایتش نوشته بود.«گرگها به کوهستانها، جنگلها و دشتهای شمالی، بیش از هر حیوان دیگری حیات و روح میبخشند و با وجود خود همچون دیگر اجتماعات فوق پیشرفته ی پیرامونمان، حقیقتا که به وجود ما بر این سیاره غنا و مایه میبخشند».
ضدیّت هیبر با شکار گرگها همیشه قاطعیت داشت. او مواضعی خشمگینانه در قبال آنچه که «کشتار سنگین دولتی» و «آزمایشگات مِنگلهوار» بر عقیمسازی گرگهای آلاسکا مینامید، اتخاذ کرده بود و همانگونه که خودش بود و دید همین امر هم بعدها تهدیدی شد که تغییر سرشت و خوی گرگها را موجب گشت.
وی پس از شناسایی دشمنانش هم ازتحمیل فشار بر آنها دست نکشید و در وبسایتش آورده بود: «شاید بدتر از همه این باشد که تمامی این دردسرها، اساسا زیر سر خود زیست شناسان است». که این عملکردهای غلط مسئولین امر را نشانه رفته است. عملکردهایی که همه بر پایه ی فرض توانمندی گرگها به واسطه ی زاد و ولد سریع شان–در فائق آمدن بر کشتارهای سنگین، استوار بودهاند.
در آلاسکا، سالیانه بالغ بر ۵۰ درصد از گرگها گلوله خورده یا به دام میافتند که این، چندان بر جمعیت شان اثربخش نیست. اما هیبر ادعا داشت که شکارچیان، صرفا با در نظر گرفتن ابعاد جمعیتی، هیچ بدین نکته توجهی ندارند که شکار گرگها، ساختار اجتماعی شان را متزلزل کرده و التزامات خانوادگی و سنتهایی که معرف چنین اجتماعیاست را از هم میگسلاند.
داگلاس اسمیت، سرپرست پروژهی گرگ یلوستون(Yellowstone Wolf) میگوید:
گوردون، شخصیتی پرخاش جو داشت و ایمانی علمی به گرگها آورده بود. هیبر، با وجود وقف هزاران ساعت از حیاتش بر این حوزه، اما مستندات علمی انگشت شماری از فعالیت ارزندهاش به جا نهاد. با این حال، هم اکنون و در ماههای پس از مرگ ناگهانی اش، اسمیت و دیگر زیست شناسان حوزه ی گرگ ها، خبر از یافته هایی دادهاند که با شماری از اندیشه های وی هم سوست.
برای نخستین بار، آداب و رسوم بومی یک منطقه، انگاره هایمان پیرامون گرگ ها را شکل بخشید. تنها در همین دو دهه ی اخیر است که زیست شناسان، اقدام به ایجاد تصویری شفاف تر از طرز زندگی این حیوانات کرده اند. هم اکنون، به جای آنکه گرگ ها را جانوران ولگرد و آدم خوار و عضو گله هایی همیشه وحشی بخوانیم، می دانیم که در خانواده های وسیعی نمو می یابند که شامل یک جفت گرگ–اغلب از قوی ترین و باتجربه ترین هاشان– و چندین نسل از فرزندان شان می شود.
هیبر، با تکیه بر این چشم انداز، ادعا داشت که گرگهای پیرتر، دانش شان را به اعضای جوان تر گله منتقل می کنند و شکارهای انسانی، این نظم طبیعی را دچار اختلال می کند. بازماندگان تنهای این شکارها یا جفت هایی که خانواده ی تحت سرپرستی خود را از دست می دهند، رفتارهایی غیر قابل پیش بینی تر از پیش از خود بروز داده و بیشتر از زمانی که در گله های باثبات اقامت داشتهاند هم اقدام به شکار میکنند و از اینروست که شکار، اغلب به ابزار زیان باری در مسیر تقلا برای ادارهی گلهشان بدل میشود. از آنجا که تنها مناطق انگشتشماری از زمین، میزبان زیستگاههای دستنخوردهی گرگ هستند، اثبات چنین گفتههایی تا حدی دشوار مینمود.
پارک ملی یلوستون که عمدتا در ایالت وایومینگ و بخشهایی از ایالات آیداهو و مونتانا دامن گسترده، اما در این میان از استثنائات است. گرگهای خاکستری، پس از غیبتی ۷۰ ساله بهواسطهی اقدامات پیشگیرانهی مهار جانوران درنده در ابتدای قرن بیستم، از سال ۱۹۹۵ در آنجا احیا شدند. حال این جمعیت نمو یافته و در سالیان اخیر مشخص گشته که گلههای این منطقه با گرگهای دیگر مناطقی که مرتبا در درگیری با انسانها و چارپایانشان کشته میشوند، تفاوت دارند.
بیش از سه چهار سالیست که پشت مرزهای محافظ این پارک، تنها شمار انگشتشماری گرگ پراکنده و یک گلهی خلوت از پنج یا شش رأسشان زندگی میکنند. برعکس، در درون حصار یلوستون، عمر گرگها طولانیتر است–برخی حتی تا بیش از ۱۰ سال هم عمر میکنند– و گاه تا چهار یا پنج سال به گلهی پدریشان وابسته میمانند. پدیدهای که تا پیش از آن هرگز ثبت نگشته بود. در نتیجه گلهها چند نسلی بوده و معمولا مشتمل بر ۱۱ گرگ میشوند. هر چند که شلوغ ترینشان، بالغ بر 20 عضو هم درون خود دارد.
اسمیت میگوید: این گلهها، رفتاری به کلی متفاوت از گلههای خلوتتری که پیرامون مناطق مسکونی دیده میشوند، از خود بروز میدهند. مثلا در خصوص شکار، نوعی تقسیم کار میان دو جنس مخالف وجود دارد. مادههای چابکتر ابتدا به گلههای گوزن شمالی یورش میبرند تا ضعیفترینشان را بگزینند و از آن پس نرهای تنومندتر حمله کرده و شکار را از پای در میآورند.
چنین مهارتهایی آشکارا نیازمند تمرین است. اسمیت و همکارانش طی یک دهه دیدهبانی از گرگها موفق به رسم یک منحنی یادگیری برای گرگهای جوان شدهاند.
یکسالهها تا ۸۰ درصد ابعاد یک گرگ بالغ رشد میکنند. اما توان شکار یک گوزن در دوسالگی به اوج میرسد. حال آنکه قابلیت انتخاب گوزن مطلوب به منظور تعقیب کردن–که بزرگترین چالش ذهنی یک گرگ حین شکار محسوب میشود– تا سه سالگی به اوج خود نمیرسد.
بهاعتقاد اسمیت، مهارتهای شکار با تماشای اعضای مسنتر گله از طریق تجربه کسب میگردد. مقایسهای مابین گرگهای حوزهی یلوستون و دیگر مناطق محافظت شده، ادعای هیبر مبنی بر تمایل گلههای خلوتتر به شکار بیشتر در ازای هر گرگ را تأیید میکند.
گروهی پنج یا ششنفره، قادر به خوردن یک گوزن در طول یک وعده نیست. آنها سیر میشوند و برای هضم غذایشان استراحت کرده، راه را برای حملهی لاشخورهایی چون کلاغ، عقاب و خرسهای خاکستری به لاشه میگشایند. اسمیت در اینباره میگوید: آنها فقط یک وعدهشان را بر این[لاشه] میگذرانند. از این رو بار دیگر آنها به جانوری دیگر حمله میبرند تا همپا با یک گلهی عادی که اعضایش دو برابر آنهاست، تغذیه شوند.
هیبر معتقد بود که به ندرت دلیل موجهی برای کشتن گرگها پیدا میشود و این که مسئولین امر، صرفا از نظرگاه اصل جمعیت، همان رفتارشان در قبال گلههای گوزنشمالی را با گرگهای شدیدا اجتماعی نیز تکرار میکنند، اشتباه محض است.
او پیرامون مبحث «شیب گروهگرایی(Gradient of Sociality)» مطالبی نوشت که به زعمش آن را بایستی در مدیریت حیات وحش لحاظ نمود. مبحثی که اشاره به پیشرفت روبه رشد پژوهش بر رفتارهای دیگر حیوانات اجتماعی دارد.
مثلا جنس مادهی میمونهای قرمز جیغزننده، روابطی صمیمانه با هم داشته و فرزندان بیشتری را در قیاس با جمعیتهای منفرد پرورش میدهند. مجال جفتگیری والهای قاتل، بسته به سنتهای اجتماعیست که از مادرانشان به ارث بردهاند و مطالعات صورت گرفته بر فیلهای آفریقایی نیز نشان از این میدهند که به هنگام شیوع شکارهای غیرقانونی در منطقه، خانوادهها از هم میگسلند و نرهای جوانشان، تمایل به آدمکشی مییابند.
با رشد تدریجی جمعیت گرگهای آمریکای شمالی و سنگینتر شدن قوانین تاریخی منع شکار، ایدههای هیبر هم بیش از پیش محک زده شد. او به حامی پر و پا قرص حفظ ناحیهای آسیبپذیر در اطراف پارک ملی «دنالی(Denali)» آلاسکا بدل گشته بود؛ اما کمیتهی نظارت بر شکارچیان آلاسکا در ششم مارس سال جاری و تنها پنج ماه پس از جان باختنش، اقدام به لغو قانون منع دامگذاری برای گرگها، در حوزهی خارجی مرزهای شرقی پارک نمود. وضعیت جنجالبرانگیز مشابهی نیز هماکنون گریبانگیر حومهی یلسوتون شده است. سال گذشته، نام گرگهای خاکستری از لیست گونههای در معرض خطر ایالات آیداهو و مونتانا حذف گردید و مقامات ایالتی پس از چندین دهه، برای نخستین بار شکار گرگ را مجاز اعلام کردند. در روز سوم اکتبر، یک شکارچی از اهالی مونتانا گرگی مجهز به یک قلادهی هوشمند که به مدت پنج سال از حیات هفت سالهاش، تحت نظر تیم اسمیت بود را مورد هدف قرار داد.
گرگ اف 527، یک مادهی آلفا از گلهی «کاتنوود(Cottonwood)» که مدتها گوشهی دورافتادهای از شمال یلوستون را قلمرو خود ساخته بود، در فاصلهی تنها دو کیلومتری خارج از مرزهای پارک، کشته شد. طی چهار هفتهی بعدی، جفت این گرگ و دو عضو دیگر از گلهی کاتنوود نیز هدف گلولهی شکارچیان واقع شدند. تمامی قلادهداران و برخی از باتجربهترین گرگهای هر گله هماکنون مردهاند و سرنوشت بازماندگانشان هم نامشخص است.
واکنشهای تندی نسبت بدین فجایع صورت گرفته است. دکتر «ویلیام ریپل» از زیستشناسان دانشگاه ایالتی اورگون در کاروالیس میگوید: بایستی که مناطق آسیبپذیر گستردهای به گرد یلوستون معرفی گردد تا که گرگهای پارک دیگر هدف[شکارچیان] قرار نگیرند. گرگهای احیاشده به برقراری مجدد تعادل اکوسیستم پارک کمک میکنند. اگر قرار باشد این گرگها کلا شکار شوند، آنها مجبور به تغییر رفتار میشوند.
دکتر «لیندا راتلگ» از دانشگاه ترنت در پیتسبورگ کانادا و همکارانش نیز هماکنون از این ذهنیت که سیاستهای حفاظتی موجود بایستی به فراتر از اعداد نظر افکنده و اجتماع پویای گرگها را هم مدنظر قرار دهد، حمایت میکنند. او در اینزمینه میگوید: ساختار اجتماعی خانواده محور گرگها، طی میلیونها سال تکوین یافته است. مزایای چنین رفتاری میتواند هم برای گرگها و هم برای جهان پیرامونشان، سر به مُهر و پیگیریشان دشوار باشد. اما با اینحال جزئی جداییناپذیر از طبیعت گرگ است.
هیبر نیز در تأیید این گفته، طی گفتوگویی با گزارشگر نشریهیBackpacker که در ژانویهی سال گذشته منتشر شد، گفته بود: دستههای خانوادگی پیچیده همان چیزیست که گرگها را متمایز از هم میکند و بههمین واسطه وقتی که میگویند مهم جمعیت است و نه شخص گرگها برافروخته میشوم. به گفتهی دکتر «جین پاکارد» رفتارشناسی از دانشگاه تگزاس، خانوادههای گرگها همچون نوع بشر، گوناگون و دگرگونپذیرند. گلهها بنا به اوضاع محیطی و تصادف ایجاد میشوند. نظمهای عادتگونه، به واسطهی عواملی چون کمبود غذا یا مرگ هر یک از والدین، به هم میخورد. چندان عجیب نیست که به هنگام وقوع یک دگرگونی، ساختار متعارف گله تماما فروبریزد. دستههای تکهمسری گرگها فقط در نواحی آکنده از طعمه و خالی از حضور شکارچیان انسانی، در وضعیت معمول خود هستند. در هر موقعیت دیگری جز این، هرگونه رفتار تطبیق گرایانهای میان اعضا دیده شده است. از تعدد زوجات گرفته تا تکمادری. پاکارد به بازتعریف رفتار گرگها نیز پرداخته است. او بهجای تماشای چنین رفتارهایی از نقطه نظر رقص سلطه بین گرگهای تنومند و توصیفات عامه پسند، آنها را حماسهی چشمگیر جانوران هوشمندی خوانده که همزیستی را در کنار هم فرا میگیرند. بدین واسطه هم یک گرگ سر به زیر، میتواند که زرنگتر از یک گرگ زخمخورده باشد. چرا که رفتارش اغلب او را بیهیچ دردسری صاحب همان سهم گوشتی میکند که یک قلدر آن را با جنگیدنش تصاحب کرده است. بهعلاوه یک گرگ سربه زیر شاید که بعدها به جایگاه رهبری گله نیز برسد. به عبارتی گرگهایی که از محیطهای خشن جان به در برند، همانانیاند که میفهمند کی بایستی جنگید و کی به همنوع خود احترام گذاشت. این حیوانات، آشکارا پویایی احساساتشان را بروز میدهند. مهارتی که برای انسان نیز به گاه اضطراب، حیاتی است و روانشناسان به یادگیریاش اصرار میورزند.
منبع اصلی: Newscientist
منبع فارسی: http://persianpet.org/forum
.jpg)
گوردون هیبر - Gordon Haber